ما در گریزان...
چون کسی در انتظارش نیست
به یاد ندارد مرا
همه در فکر اب وعلف گوسفندان بودیم
که ندانستیم خود فراموش شدیم
به چرای نادانی در دشتهای فراموشی
سوگوار عشق در خمودگی
عاشقی در اندیشه بی تفاوتی با هستی
در جدال با صدای خاک
ما مرده ایم..
وقتی عشق را از گندم زدودیم
وقتی گاو اهن را بر انسان بستیم وگاو را پرستیدیم
من دیگر نیستم" تو اگر هست شدی
بخوان این سنگ نوشته را ننویس برشن های ساحل
من هستم باهوش
تو اگر هوشیار شدی اواز مستی بخوان
به شکرانه پرواز گنجشک ها من مردم
تو اگرمست شدی برگور من غزلی بخوان......
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۱/۱۱ ساعت 18:40 توسط وحید جعفری
|
واقعیت من در جهان هستم