دیگر وقت ان رسیده به خود ایییم زمین چرکین شده
ما خدا را با خود به جنگ بردیم
من و تو گامهایمان چرکین شده
کجاست ان گهواره ارام
به مرگ فرنجام
دلم برایش تنگ میشود هر از گاهی
تنگ تر از اغوش ارام مادر
نفسم گرفته با صدای خس خس هایم فریاد زنان میگویم
من از خدا هوای چرکین نمیخواهم
بت و پرستشها نمیخواهم
وقتی مشنوم ادم حالم بد میشود
به راستی که چتر این اسمان ابی از این سقف کبود
که هر چی بود و نبود چقدر کم رنگ شده
کاش میشد امار دلتنگی هایمان را گرفت
هوا هوای ادمیت نیست
کاش هوایمان هوای ادمیت داشت
چقدر فاصله است میان ما و ادمیت
خدای من چقدر دوری
خدای من تو چقدر صبوری
من دورم ولی تو نزدیک
بخوانید ای ادمها غصه هایم را مو به مو
شاید درد شما هم این باشد
کاش به اندازه من تنها بودید با خدا
میان این همهمگی ها
لبریز از خدا بودید
کاش میشد ستاره ها را چنگ زد
رنگ شب را کشت
کاش میشد سیاه را سفید کرد
امروزم یکی از ان روزهاست
هنوز تو تویی و من هنوزم منم
هنوز مانده تا ادمیت
کاش میشد جور دیگر گفت
کاش شما هم محرم بودید
کاش میشد با شما در این سکوت شب نجوا کرد
اما نمیشود
فردا فرداییست که تو همانی که بودی
این یکی از همان لالایی هایست که میگویم تا بیدار شوید شاید زد و هوشیار شدید
این حرفهای من نیست
 کلمات شب وتنهایی بغل به بغل در ذهنم کاشته میشود
من زبان ساده ها را نمیدانم
ای کاش میشد میفهمید
هنوز بر دو پایمان ایستاده ایم
در عجبم
تا خرخره سیریم از غصه ها
اینجا ساعت ها به وقت انسانیت خوابیده
مولکولهای قلبم اگر احساس داشتند دست از تلاش برمیداشتند تا مرا به زمین سرد بیندازند
میدانم تو هم میدانی
نه من ادمم نه تو
بیا بنشین کنارم با تو کمی حرف دارم
منم خدای تو
دیروز و امروزها و فرداها این منم که از زمین تا بیکرانها را اداره میکنم
دلت پر از غصه هاست میدانم
دلت پر از کینه هاست میدانم
دلت سیراب از حسرتها میدانم
بغل بغل درکنارت میمانم ولی تو نمیدانی
من همیشه بودم در کنارت
کاش تو هم میفهمیدی
منم خدای تو
میدانم از من رو گردانی
میدانم
کاش میشد میفهمیدی
کاش میشد بفهمی که خیلی ها حسرت داشتن قدرت تو رو داشتند
کاش میشد بفهمی نیازم هستی
من با شما تنها نیستم ولی شما با من تنهایی اید
کاش میشد خراشید کینه ات را از کینه ها
من میتوانم ولی نمیخواهم تو اگر بخواهی میتوانی
از عقلی که به تو دادم بهترین استفاده را کن نه بدترین استفاده
نا امیدم نکن
نا امیدت میکنم
روزی یکبار هم شده به من هم سلام کن
سر تعظیم فرود اور نمیخواهم سجد هایت را سلامی گرم و ساده من میشنوم
وسعت من بی نهایت است
ولی به اندازه نیاز تو فرود میایم
 وبه قدر ارزوی تو گسترده میشوم وبه قدر ایمان تو راه گشا ام
امروز به من نیاز داری
ولی فردا میفهمی که دیر شده
کاش در تنهایی ات مرا صدا میزدی تا برایت حرف بزنم
این منم که تمام نیازهایت را میتوانم باورده کنم.
 غنی ترین وبی نیازترین بی نیازهایتان فقیرترین بنده من است.
کاش میفهمیدی
به هر قدمی که میگذاری فکر کن
اگر کج بروی مجازاتت میکنم
اگر بدی کنی بدی میبینی
صبر من بی نهایت است
امروز نشد فردا فردا نشد یک روزی میفهمی زمان فهمیدنت دست توست
خیلی چیزها به تو داده شده
تو در ان واحد میتوانی بدترین بنده من باشی و یا بهترین
انتخاب با توست
من به تو شعور دادم
زندگی تو دست خود توست
من تو را ازاد افریدم
ولی روزی در بند من گرفتار خواهی شد
ان روز به وجود من پی میبری
شاید دیر باشد ولی زود است
شاید دور باشد ولی نزدیک است
درود من به بندهایی که هنوز زیر این سقف اسمان نفس میکشند ولی تنشان بوی ادمیت میدهد.
من باز به تنهایی های شما میایم
من سهم هر دل تنگی هستم که هوایش هوای مرا کند.
یادتون باشه دفعه بعد خودتون باید خدا رو بیارید پیشتون نه من.

ارزومندارزوهاتون: وحید.