بازم سلام

سلام به همتون اونایی که هستن اونایی که نیستن"اونایی که تنها نشستن اونایی که فراموش میکنن اونایی که فراموش نمیشن"براتون امروز یه قصه دارم "کی گفته که قصه فقط برای بچه کوچولوهاست گوشاتونو بیارین جلو...

"طبق معمول باید بگم یکی بود یکی نبود ولی من اینطور نمیگم من میگم یکی نبود یکی هست      بریم سراغ قصه مون زیر این اسمون شهر یه وحید بود تک وتنها خسته از تکرار روزها خسته از ارزوهای استعاری (اهاااااااااااااااای یه وقت فکر نکنین افسرده بودا نه)یه خدایی داشت که حرفاشو فقط به اون میزد چون خدا هیچ وقت از شنیدن حرفاش خسته نمیشد"هیچ وقت بهش نمیگفت ساکت شو بسه دیگه کم حرف بزن چقدر حرف میزنی خسته شدم"شاید بپرسین چجوری ؟با خدا حرف میزد پرسیدن نداره که خیلی راحت میرفت یه گوشه خلوت تا نگن این خول شده بعد تک وتنها شروع میکرد با خدا حرف زدن یکی از این روزها خدا توی تنهایی اومد سراغش بهش گفت:خوب دیگه چه خبرا اقا وحید؟  وحید گفت:خودت که میدونی پس چرا میپرسی؟ خدا گفت:میخواهم ببینم امروز هم دهنت به من دروغ میگه یا نه وحید خندش گرفت "خدا گفت چرا میخندی؟وحید گفت:خدا جون تو کار نداری؟تو بنده ای دیگه به غیر از من نداری که هروز توی خلوتام میای سراغم؟خدا گفت:کارم تویی"وحید جا خورد گفت پس چرا دارم سختی بهم دادی؟چرا روزام داره هدر میره؟چرا هرروز به غصه هام داره اضافه میشه؟خدا بهش گفت:روزها هیچ وقت هدر رفتنی نیست این تویی که هدرشون میدی"غصه ها به وجود اوردنی نیست مگر اینکه تو بوجودش بیاری.وحید بغض کرد وگفت:کمکم کن مگه جز تو کیو دارم؟

خدا گفت:اروم باش اروم باش" تو چیزی ازم بخواه که فراهم کردنش در حد وتوان من نباشه؟وحید یه کم فکر کرد و گفت:چیزی به ذهنم نمیرسه"خدا گفت:نبایدم برسه چون ذهنت ساخته قدرت منه امروز تمامی وجود ها ناشی از وجود منه"

وحید گفت:اجازه هست یه سوالی ازت بپرسم؟

خدا گفت:من به تو قدرتی دارم که باهاش قادری مابین حرفهای پروردگارت بپری"ازش بازخواست کنی

فریاد بزنی اونوقت نتونی سوال بکنی بپرس سوالتو "وحید گفت: تو از ما چی میخوای؟

خدا گفت:بهت فرصت میدم که فکر کنی که چه چیزی تو داری که من به اون احتیاج دارم؟ وحید فکر کردو گفت:نه هیچ چیزی ندارم" خدا گفت:

اشتباه تو همینجاست"

فکر کردی من تورو بیهوده خلق کردم؟

وحید گفت:جواب این سوالتو نمیدونم

وحید گفت: پس چرا تنهایی؟ خدا گفت:

من تنها نیستم من شما رو دارم این شمایید که با وجود من احساس تنهایی میکنید ولی من نه"

وحید بغض کرد" وگفت تو راست میگی: ما داریم دنبال تو میگردیم ولی تو  اینجایی در کنار ما

وقتی که تنها میشیم باهامون حرف میزنی درست مثل الان........

خدا گفت::::خوب نگفتی امروزم گذشت چیکار کردی برای من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وحید کمی فکر کرد و گفت:

"تو رو از تنهایی در اوردم"

این بزرگترین کاریه که میتونستم بکنم.

ارزومند ارزوهاتون: وحید.